تصمیم می گیری به روز نکنی به هزار و یک دلیل درست و غلط .توجیه و توجیه و توجیه.حتی تصمیم می گیری که دیگر وبلاگ هم نخوانی.تحریم وبلاگ خوانی و وبلاگ نویسی.اما دلت لک می زند برای اینکه یکبار دیگر به روز شوی!
انگار قرار بود سال ۸۸ برایت متفاوت باشد.باید رنگ واقعیت را می دیدی.باید بزرگ می شدی.باید در حوادث سیاست و جامعه غرق می شدی تا طعم انزجار را مزه مزه کنی.باید عزیزی را از دست می دادی تا قدر عزیزانت را بدانی.باید با هم خانه ای بیست و دو ساله زندگی ات وداع می کردی. باید عزیز دیگری را در زندگیت می پذیرفتی تا بتوانی بیشتر قد بکشی. بزرگ تر شوی و بیشتر با زندگی دست و پنجه نرم کنی.
این روزها بیشتر سکوت می کنی.از کم خردی فاحش اطرافیان شگفت زده می شوی.از نگاه های احمقانه عاقل نما ها به شگفت در می یایی .کسانی که از تو نمی دانند وتو را درک نمی کنند ولی به خود اجازه می دهند که قضاوت کنند در مورد تو در مورد زندگی تو.تصمیم می گیری به حالشان ترحم کنی ولی نمی دانی که آیا لیاقت ترحم تو را دارند یا نه .پس سکوت می کنی و لبخند همیشگی را تقدیمشان می کنی.
تکه های پازل" آنچه دیدی و آنچه شد "را کنار یکدیگر می گذاری باید بتوانی پازل را درست کنی .اما تکه ها کم است. هنوز چیزی کم است.تکه هایی که داری را دوباره نگاه می کنی .پازل ناقص است .در جستجوی تکه های دیگری هستی.کلافه می شوی. اما کلافگی ات عذاب آور نیست .لااقل او تو را می فهمد...
